محمد الريشهري

381

علم و حكمت در قرآن و حديث ( فارسى )

اين موضوع غمگين شدم و از نزد او بيرون آمدم و پيش خود گفتم : اگر خيرى در من مى ديد مرا از آمد و شد و استفاده از خود باز نمى داشت . به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و بر وى سلام دادم و فرداى آن روز دوباره به روضه [ ميان قبر ومنبر پيامبر صلى الله عليه و آله ] بازگشتم و دو ركعت نماز خواندم و گفتم : « خدايا ! خدايا ! از تو مى خواهم كه دل جعفر را بر من نرم كنى ومرا از دانشش روزى دهى تا با آن به راه راستت رهنمون شوم . » انديشناك و غمگين به خانه ام بازگشتم و ديگر با مالك بن انس رفت و آمد نكردم ؛ چون دلم از دوستى جعفر لبريز گشته بود و از خانه جز براى نمازهاى واجب بيرون نيامدم ، تا اينكه طاقتم تمام شد . چون سينه ام تنگ شد ، كفش به پا كردم و ردا بر دوش افكندم و پس از نماز عصر قصد خانه جعفر را كردم ؛ چون به در خانه اش رسيدم اجازه خواستم . خادمش بيرون آمد و گفت : نيازت چيست ؟ گفتم : سلام دادن به آن بزرگوار . گفت : به نماز ايستاده است . روبروى در نشستم و اندكى بيش درنگ نكرده بودم كه خادمش بيرون آمد و گفت : به بركت خدا وارد شو . داخل شدم و بر او سلام دادم و او پاسخم داد و گفت : بنشين خدايت بيامرزد . نشستم . آنگاه مدتى دراز سر به زير افكند و خاموش ماند . سپس سرش را بلند كرد و گفت : كنيه ات چيست ؟ گفتم : ابو عبداللّه . فرمود : خداوند كنيه ات را باقى و تو را به خشنوديش موفق بدارد . پيش خود گفتم : اگر از ديدار و عرض سلام به او بهره اى جز همين دعا نبود ، خود بسيار است . سپس مدتى دراز سر به زير افكند و خاموش ماند و سپس سربلند كرد و گفت : اى ابوعبداللّه ! نيازت چيست ؟ گفتم : از خداوند خواسته ام كه دلت را بر من نرم كند و از دانشت روزيم سازد و اميدوارم كه خداوند متعال خواسته ام را در مورد آن بزرگوار اجابت كرده باشد . گفت : اى ابو عبداللّه ! دانش با تعلّم نيست ، بلكه نورى است كه در دل هركس كه خداوند تبارك و تعالى هدايتش را بخواهد تابيده مىشود . اگر دانش را مى خواهى ، ابتدا از نفس خود حقيقت بندگى را بخواه و دانش را با عمل به آن بطلب و از